قصه های شیرین از بهلول (3)

قصه های شیرین از بهلول (3)

با قصه های شیرین از بهلول (3) از بخش سرگرمی سایت تفریحی جیران همراه باشید.

قصه های شیرین از بهلول (1)

طمع شیّاد به سکه طلای بهلول

بهلول روزی سکه طلایی در دست داشت و با آن بازی میکرد.

شیادی به او گفت:

اگر این سکه را به من بدهی در مقابل ده سکه به همین رنگ به تو می دهم. چون سکه های شیاد را دید دریافت که آن ها از مس است.

پس به شیاد گفت: به این شرط می دهم که سه بار مثل خر عرعر کنی. شیاد پذیرفت سه مرتبه عرعر کرد.

پس روی به شیاد کرده و گفت تو با این خریت فهمیدی که سکه من از طلاست. آن وقت توقع داری من نفهمم که سکه های تو از مس است.


بیشتر بخوانید: قصه های شیرین از بهلول (1)


بزرگترین جانور

روزی خلیفه بهلول را پرسید: بزرگترین جانور دریا کدام است؟

گفت: نهنگ.

پرسید: بزرگترین جانور خشکی کدام است؟

گفت: استغفرالله، کدام جانور را جرأت آن باشد که خود را از حضرت خلیفه بزرگتر پندارد؟!

 

خلیفه دیوانه

روزی بهلول در قصر خلیفه کنار پنجره نشسته بود و بیرون را می نگریست.

خلیفه پرسید: آن بیرون چه می بینی؟

گفت: دیوانگان انبوه که در رفت و آمدند و خود نمی دانند چه می کنند و عجیب این است که اگر آن سوی پنچره بودم و داخل قصر را تماشا می کردم، باز هم جز این نمی دیدم.

 

لباس شویی

بهلول را گفتند: لباست چرکین است. چرا نمی شویی؟

گفت: دوباره چرک خواهد شد.

گفتند: چه عیب دارد، دوباره می شویی.

گفت: من برای لباس شویی به دنیا نیامده ام.


بیشتر بخوانید: قصه های شیرین از بهلول (2)


پیدا کردن پول دزدیده شده

آورده اند که: بهلول در خرابه ای مسکن داشت و جنب آن خرابه، کفش دوزی بود که پنجره اش بر خرابه مشرف بود.

بهلول، ذخیره ناچیزی داشت که زیر خاک پنهان نموده بود. هرگاه احتیاج می یافت خاک را زیر و رو کرده به قدر کفاف از آن بر می داشت و بقیه را مجدداً زیر خاک مدفون می ساخت.

کفش دوز بر این قضیه واقف شد و روزی در غیاب بهلول، ذخیره او را به سرقت برد.

چون بهلول به سراغ پول رفت جای آن را خالی دید دریافت که این عمل از کفش دوز صادر شده، پس نزد او رفت و از هر دری سخن راند و بدون اشاره به ماجرا، از وی خواست که مسأله ای را برایش حساب کند.

آن گاه چندین خرابه را نام برد و  به دنبال هر یک، مبلغی را ذکر کرد و در آخر گفت:

می خواهم همه این پول هایی را که در نقاط مختلف ذخیره کرده ام را بیاورم و در همین خرابه پنهان کنم، آیا مصلحت می دانی؟

کفش دوز، نظر بهلول را تأیید کرد و پس از رفتن او ، دیگ طمعش به جوش آمده با خود حساب کرد که چون بهلول پولهایش را از نقاط مختلف جمع کند و به خرابه بیاورد و جای پولهای خود را خالی ببیند اطمینانش سلب شده به طور حتم از تصمیم خود منصرف خواهد شد، پس بهتر آن است این مختصر پولی که به سرقت برده به جای خود برگرداند و پس از این که بهلول تصمیم خود را عملی نمود، همه پول ها را به یک باره به سرقت ببرد.

کفش دوز آن چه را به سرقت برده بود به جای خود بازگرداند و مدتی بعد بهلول به خرابه آمده آنها را برداشت و آن محل را ترک کرد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *